خداحافظ ، خداحافظ ! سفر خوش ! راه رويا باز پس از تو قحطي لبخند ، پس از تو حسرت پرواز
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 توسط فاطیما | لينك ثابت
|
آشیونه ی کبوتر
حيرت از اين مباش كه چرا ، سحرها ، ميل به برخاستنت نيست ، و ميل به راه رفتن ، دويدن ، جهيدن ، و خنديدن ... در حيرت از اين همه دل مردگی ، بي حوصلگی ، دلتنگی ، خستگی و فرسودگی نباش ... در حيرت از اين نباش كه نمی توانی زير لب زمزمه كنی ، آواز بخوانی ، به آوازهای ديگران گوش بسپاری برانگيخته شوی به شوق و شور بيايی گريه كنی فريادهای شادمانه بركشی مهرمندانه و راضی ، به ديگران - به دختران و پسران جوان به لبخند های شيرين و اشک ريختن پر معنايشان - نگاه كنی ودر حيرت از اينكه عظمت كوهها را ادراك نمی كنی شوكت رودخانه ها را لطافت مهتاب را رويا آفرينی ابرها را دشت ها كوير ها گل ها پرنده ها و نگاه های پنهانی را ... و زيبای خيال انگيز باران ، برف ، نسيم ، جاده ، و جنگل را ...
عزيز من ! عشق را قبله نكردی تا پرواز را ياد بگيری شادمانه گريستن را به تمامی ديدن ، شنيدن ، بوسيدن ، لمس كردن را ... رابطه ای زنده و پويا با اشياء برقرار كردن را به نيروی لايزال تبديل شدن نه فقط به فردا به هزاران سال بعد انديشيدن را نه فقط به مردم يك محله، يك شهر ، يك سرزمين بل به انسان انديشيدن را ...
عزيز من ! آخر عاشق نشدی تا برای بودن ، رفتن ، ساختن ، خواندن ، جنگيدن ، خنديدن ، رقصيدن و خوب و پر شكوه مردن دليلی داشته باشی ...
آخر عاشق نشدی عزيز من ! چه كنم ؟ چه كنم كه نخواستی ، يا نتوانستی به سوی چيزی كه اعتباری ، شكوهی ، ظرافتی ، لطفی ، ملاحتی ، عطری ، و زيبايی يگانه يی دارد ، پلی از ابريشم هزار رنگ عشق بسازی و بند بازانه آن پل ابريشمی را بپيمايی ...
چه كنم ؟
از عشق سخن بايد گفت ، هميشه از عشق سخن بايد گفت .
ته نوشت : جا نمون از زندگی .! ................................
چشم به راه... لحظه ها می گذرند... آنقدر چشم به راهم که هنوز باصدای وزش باد سخن می گویم
ومدام شکوه ها را به تن تیره ی شب های سکوت من فراموش شده دربه در فاصله ها عابر جاده ی تنهایی خود، سمت پرواز به تندیس تو آیینه و نور. دست خالی مرا هم به دو دستت بسپار ببرم خانه رویایی دور یا که برگرد ،بیا تا که اندیشه ماندن باقیست ترسم از روز سیاهیست بیایی و چه سود رفته باشم و بدانی که چه دیر آمده ای...